غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

179

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بحدود بلوغ خاطر همايون خاقان منصور متوجه آنشد كه خان‌زاده خانم دختر بديع الجمال بيگم را باوى در سلك ازدواج كشد و فرمان همايون خاقان به ترتيب اسباب آن كار نفاذ يافته كرت ديگر بدستور مذكور در باغ زاغان امر بستن چهار طاق و ساير موجبات سور و سرور بوقوع پيوست و در اوايل سنه اثنى و تسعين ثمانمائه بساعتى مسعود و زمانى محمود سادات و قضات و علماء در مجلس اشرف اعلى اجتماع نموده حضرت شيخ الاسلامى مولانا سيف الدين احمد التفتازانى آن دو گوهر بحر كامرانى را با يكديگر عقد بست و در آن محفل شرايط نياز و نثار و الباس حضار صحبت بهشت آثار چنانچه بايد و شايد بتقديم رسيد و همدر آن ليالى ميان ابو منصور مظفر حسين گوركان و خانزاده خانم لوازم امر زفاف بوقوع انجاميد بيت چو جان و تن به‌پيوستند ز انسان * كه جان از تن نشد فرق و تن از جان و چون سنت ايزد تعالى ( وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا ) همواره مقتضى آن بود كه در دار ناپايدار دنيا هرراحتى مقارن جراحتى باشد و هر محبتى مستلزم محنتى هرسورى قرين عزائى و هرسرورى متصل بغم جان‌گزائى در خلال اين احوال پادشاه حميده فعال ستوده‌خصال سلطان بايقرا ميرزا به مرض اسهال مبتلا گشته بجوار مغفرت حق عز و علا انتقال نمود و اينمعنى موجب ملال خاطر ستوده مآثر خاقان بيمهال شده چنانچه دستور است چند روز بلوازم سوگوارى و تعزيت دارى اقدام فرمود و بعد از اطعام فقرا و ايتام و ختمات كلام ذو الجلال و الاكرام اولاد امجاد سلطان مرحوم سلطان اويس ميرزا و اسكندر ميرزا و ساير متعلقان و منتسبان آنحضرترا خلع گرانمايه پوشانيده از لباس تعزيت بيرون آورد و در زمستان آنسال بقشلاق مرو رفته در باب تمهيد بساط عدل و داد و تشييد اساس صلاح و سداد بدستور معهود اهتمام تمام كرد ذكر تفويض ايالت استرآباد بمقرب حضرت سلطانى و تربيت يافتن خواجه مجد الدين محمد كرت ثانى در زمستان سنهء اثنى و تسعين و ثمانمائه كه خاقان عاليمكان در مرو شاهجهان طرح قشلاق انداخته بود رأى ممالك‌آراى چنان اقتصا نمود كه امير مغول كه بعد از فوت امير ولى بيك والى جرجان شده بود از آنمملكت بآستان اقبال‌آشيان آمده در خدمت باشد و مقرب الحضرت السلطانى امير نظام الدين عليشير بتقلّد حكومت دار الفتح استرآباد سر افراز گردد چون مكنون ضمير منير را با امير صايب‌تدبير درميان نهاد بنابر وفور ميلان خاطر عاطر بعدم تكفل مهمات خاقانى و كثرت شعف بسلوك طريق حصول مرضات سبحانى نخست بقبول آن امر زبان نگشاد و بعد از الحاح و مبالغه سر رضا جنبانيده روى توجه بدانجانب آورد و از ملازمان بارگاه عالمپناه امير نظام الدين بابا على و امير بدر الدين را همراه برد و چون نزديك باستراباد رسيد امير مغول شهر باز گذاشته علم عزيمت بصوب مرو برافراشت و گلفشان استرآباد از فر نزول امير عدالت نهاد غيرت‌افزاى گلستان ارم ذات العماد گشته سادات و علما و اشراف مفتخر و مباهى شدند و رعايا و مزارعان بيمن انوار